سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
رنگین کمان
رنگین کمان
قالب وبلاگ

سال نو مبارک


کن مرحمتی حال دگر گون شده ام      بهتر زگذشته با تو دمساز شود





[ چهارشنبه 2/1/91 ] [ 10:36 عصر ] [ هیوا ] [ نظر ]

خدا را  شکر


که باید ریخت وپاش های بعد از مهمانی را جمع کنیم


این یعنی در میان دوستانمان بوده ایم.


خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم  تنگ شده.


این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.


خدا را شکر که در پایان روز  از خستگی از پا می افتم.


این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.


خدا را شکر که باید زمین را بشویم وپنجره ها را تمیز کنم.


این یعنی  خانه ای دارم.


خدا را شکر که جایی دور جا پارک پیدا کردم .


این یعنی هم توان راه رفتن دارم هم اتومبیلی برای سوار شدن.


خدا را شکر که سرو صدای همسایه را میشنوم .


این یعنی  می توانم بشنوم.


خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار میشوم


این به یادم می آورد اغلب اوقات سالم هستم.


خدا را شکر که خرید هدایای سال  نو جیبم را خالی میکند.


این یعنی عزیزانی دارم که میتوانم برایشان هدیه بخرم.


خدارا شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم.


این یعنی من هنوز زنده ام.


وخدا را  برای همه چی شکر....


 


 


[ جمعه 9/10/90 ] [ 7:47 عصر ] [ هیوا ] [ نظر ]


مهرورزان زمان های کهن


هرگز از خویش نگفتند سخن


که در آنجا که" تو" یی


بر نیاید دگر آواز از "من"!


ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد


هر چه میل دل دوست،


بپذیریم به جان،


هر چه جز میل دل او ،


          بسپاریم به باد!


آه !


          باز این دل سرگشته من


یاد آن قصه شیرین افتاد:


بیستون بود و تمنای دو دوست.


آزمون بود و تماشای دو عشق.


در زمانی که چو کبک ،


خنده می زد " شیرین" ،


تیشه می زد "فرهاد"!


نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،


نه توان کرد ز بیدردی "شیرین" فریاد .


کار "شیرین" به جهان شور برانگیختن است!


عشق در جان کسی ریختن است


!


کار فرهاد برآوردن میل دل دوست


خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن


خواه با کوه در آویختن است .


رمز شیرینی این قصه کجاست؟


 :فریدون مشیری


[ سه شنبه 26/7/90 ] [ 9:24 عصر ] [ هیوا ] [ نظر ]





وقتی قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود
وقتی نمیتوانیم‌ اشک‌هایمان‌ را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌
و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ میشکند
وقتی احساس‌ میکنیم
بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌
و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛
وقتی امیدها ته‌ میکشد
و انتظارها به‌ سر نمیرسد
وقتی طاقتمان‌ تمام‌ میشود
و تحملمان‌ هیچ ...


آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم
و مطمئنیم‌ که‌ تو
فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ میکنی ...

عکس هایی با موضوع خدایا، تو را می خوانیم

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا میکنیم
و تو را میخوانیم
آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ میکشیم
تو را گریه‌ میکنیم
و تو را نفس‌ میکشیم

عکس هایی با موضوع خدایا، تو را می خوانیم

وقتی تو جواب‌ میدهی،
دانه‌دانه‌ اشک‌هایمان‌ را پاک‌ میکنی
و یکی یکی غصه‌ها را از دلمان‌ برمیداری
گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز میکنی
و دل‌ شکسته‌مان‌ را بند میزنی
سنگینی ها را برمیداری
و جایش‌ سبکی میگذاری و راحتی؛
بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی
و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند

عکس هایی با موضوع خدایا، تو را می خوانیم

خواب‌هایمان‌ را تعبیر میکنی
و دعاهایمان‌ را مستجاب‌
آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی؛
قهرها را آشتی میدهی
و سخت‌ها را آسان
تلخ‌ها را شیرین‌ میکنی
و دردها را درمان
ناامیدی ها، همه امید میشود
و سیاهی‌ها سفید سفید ...

عکس هایی با موضوع خدایا، تو را می خوانیم
خداوندا !
تنها تو را صدا میکنیم
و فقط تو را می خوانیم


[ شنبه 5/6/90 ] [ 10:58 عصر ] [ هیوا ] [ نظر ]

برنده...متعهد می شود. 


 بازنده...وعده میدهد.


 برنده...گوش می کند. 


بازنده...فقط منتظر نوبت  برای حرف زدن است. 


 برنده...گام های متعادلی بر میدارد. 


بازنده...دو نوع سرعت دارد یاخیلی تندیاخیلی کند. 


  برنده...میداند به خاطر چه مبارزه میکند و بر سر  


          چه چیز توافق میکند. 


 بازنده...آنجاکه نباید سازش میکندوبه خاطر چیزی 


          که ارزش ندارد مبارزه میکند. 


 برنده...میگوید:باید راه بهتری هم وجود داشته باشد. 


  بازنده...میگوید:تا بوده همین بوده وهست.


 برنده...از اشتباهات خود درس میگیرد. 


بازنده...از ترس اشتباه کردن اقدام به هیچ کاری نمیکند.


 برنده...وقتی اشتباه میکند میگوید:اشتباه کردم. 


  بازنده...وقتی اشتباه میکندمیگوید:تقصیرمن نبود. 


  برنده...در هرشرایطی آرامش وتعادل خودراحفظ میکند. 


بازنده...از اینکه دیگران از نقایص اوباخبرشوند همیشه 


           هراسان است.


 برنده...مشکلی بزرگ را به اجزای کوچک تفکیک میکند 


         تاحل ان آسان شود. 


بازنده...مشکلات کوچک را آنچنان به هم می آمیزد که 


          دیگر قابل حل شدن نمی باشند. 


 برنده...پس از بیان نکته ی اصلی لب از سخن فرو میبندد. 


بازنده...آنقدر حرف میزند که نکته یاصلی فراموش میشود.


 برنده...ضعف های خود راتحت خدمت توانایی هایش


   میگیرد.


 بازنده...توانایی های خود را هدر میدهد زیرا که آنها 


          رادر خدمت به ضعف های خود به کار میبرد. 


 


[ پنج شنبه 30/4/90 ] [ 6:39 عصر ] [ هیوا ] [ نظر ]

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com


خلقت انسان



زیر یک سنگ گوشه ای از زمین


من فقط یک کمی خاک بودم همین


یک کمی خاک که دعایش


پر زدن آن سوی پرده آسمان بود


 

آرزویش همیشه


دیدن آخرین قله کهکشان بود


خاک هر شب دعا کرد


از ته دل خدا را صدا کرد


یک شب آخر دهایش اثر کرد


یک فرشته تمام زمین را خبر کرد


و خدا تکه ای خاک برداشت


آسمان را در آن کاشت


خاک را


توی دست خود ورز داد


روح خود را به او قرض داد


خاک توی دست خدا نور شد


پر گرفت از زمین دور شد


راستی


من همان خاک خوشبخت


من همان نور هستم


پس چرا گاهی اوقات


 این همه از خدا دور هستم؟!



  تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com



 




[ یکشنبه 5/4/90 ] [ 10:58 عصر ] [ هیوا ] [ نظر ]

 


بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com



تصاویر جدید  زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم  www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید  زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم  www.pichak.net کلیک کنید




پدرم نقش همه خاطره هاست


 


بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com


[ چهارشنبه 25/3/90 ] [ 9:26 عصر ] [ هیوا ] [ نظر ]

توی بساطش همه چیز بود:


غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید.
ودر ازایش چیزی می خواست بعضی تکه ای از قلبشان را می دادند


وبعضی ها پاره ای از روحشن را بعضی هم ایمانشان


وبعضی آزادگیشان. شیطان می خندید.و دهانش بوی گند جهنم می‌داد.

 


حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.

انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت:

من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم.

نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌:

البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد.


 اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.

از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد


که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم


گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود.


جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم،


فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه ،خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم.


 عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس


بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.

آن وقت نشستم و های های گریه کردم.


اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را.

و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شد















[ پنج شنبه 25/1/90 ] [ 1:25 عصر ] [ هیوا ] [ نظر ]

 به نظر شما نجس ترین چیز در این دنیای خاکی چیست؟


 گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید


  و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست؟


  برای همین کار، وزیرش را مامور می کند که برود و این


 نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آن را


پیدا کند و یا هر کسی که بداند، سنگین ترین خلعت


 تخت و تاجش را به او بدهد.


 وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو


 و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه


  به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ، همین مدفوع آدمیزاد


 اشرف باشد و عازم دیار خود می شود.


 در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید  


بگذار از او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت.


 بعد از صحبت با چوپان او به وزیر می گوید من جواب را


  می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد.


 چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری.


 وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد


 ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما


 مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است،


 تو اینکار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.


 خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به جایزه بزرگ هم که


 شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد. سپس


 چوپان به او می گوید کثیف ترین و نجس ترین چیزها


  طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه


 را فکر می کردی نجس ترین است بخوری!


[ جمعه 19/1/90 ] [ 11:17 عصر ] [ هیوا ] [ نظر ]

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید
نفست را به باد بسپار

تا عطر خوش لبانت را
در هوای ابری عشقم
به ساحل دلم
برساند
تا باز دوباره مزه ی عشقی سوزان را
در کنار این ساحل بی پایان
و دریای خروشان
بر خاطرم داغ زند
آفرودیت شب زیبایی بود
ان شبی را که در ان حس کردم
دل من پر زد و سویت امد
ان شبی کز سر شب تا به سحر
بلبل باغ دلم نغمه برایت میزد
هیچ یادت هست ؟
ان شبی را که در دیدگانت چه تب الود چه مست
رفت تا عمق دلم را کاوید
حالیا رفته ای و باز منم
که به یاد تو و ان عشق عزیز
رفته ام باز به ان نقطه به شب
رفته ام تا که بجوی دل پر مهرت را
رفته ام تا که بجویم نور پر مهر سیه چشمت را
ولی افسوس که دیگر حتا
سایه ای زان رخ پر مهر توام نیست که من بسپارم


 به هوایش دل !


یک نفر با آن سه تار کهنه اش
روزهایم را دوباره رنگ زد
شعرهای بی صدایم را که دید
پا به پاشان شعر شد ، آهنگ زد.......


تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید


[ دوشنبه 2/12/89 ] [ 9:38 عصر ] [ هیوا ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
لینک دوستان
آرشیو مطالب
امکانات وب
فروش بک لینک